خاطرات باران
دلم در خود گرمای نهانی را هویدا می کند
برف سرد زمستانی را جویباری می کند
شبنم زیبا را دریا می کند
دست های بهار را پیدا می کند
شور شوق بهاران را بنفشه خمار می کند
بهار دلم را شکوفا می کند
خلاصه مهربانم در دلم غوغا می کند
شعر خودم بود امیدوارم که خوشتون اومده باشه .
دیروز امتحان رایانه داشتم اصلا باورم نمی شد که اینقدر آسون باشه ولی هنوز عملیش مونده .
هنوز هیچی نشده که رفتم سره موضوع درس واینجور حرفا نه اینکه فکر کنید از اون مثبت ها هستم ها
از خودم که هیچی نگفتم من باران هستم شانزده سال دارم اهل تهران هم نیستم.
به اسمان بگو که چگونه دلتنگی هایم را با رنگ کلاغ سیاه کردم تا نتوانم انها را بخوانم و چگونه ارزوهایم را با رنگ ابی نوشتم تا هر وقت که به ان نگاه کردم انها را ببینم .
چشم انتظار بر جاده ی انتظار گام برمی دارم تا ارزوهایم را که در قلب اسمان پنهان کردم رنگ واقعیت به خود گیرد
اری با اسمان حرفها دارم شبهای دلتنگیم چشم در چشمش در وسعت مهربانیش به دنبال معبود خویش می گردم تا با او راز نیاز کنم.
خیلی دلم گرفت خیلی امروز جمعه هست بابا می خواست که بره خونه ی پدربزرگ اینا مامان هم می خواست با اون بره اما بابا خیلی بی معرفته مامان رو قال گذاشت خودش رفت بابام یک مرد خودخواه ومغروره فکر میکنه که ما اسیرش هستیم هرکاری که می خواد می کنه مامان خیلی ناراحت شد امروز 
+ نوشته شده توسط باران در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت
19:34 |